این تویی
که رها و سرخوش
میگذری
بیهیچ نگاهی
و حتا سلامی
و این منم
که تنها و درخود
میشکنم
بیهیچ گناهی
و حتا کلامی
+ نوشته شده توسط مسافر در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت |
من از تشبیههای کلیشهای در اشعار بیزارم
از اینکه روی تو را به ماه
و موی تو را به کمند
تشبیه کنم٬ بیزارم
اما حقیقت
انکارناشدنیست
ای
گیسوکمند ِ ماهرویام
+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 و ساعت |
وقتی حرفی برای گفتن باشد!
۱- سنگ ِ مهرت را
به سینه میزنم
میشکند
دلم
...........................
۲-
■ میدونی چیه؟ زندهگی مثه شطرنجه٬ واسه همین ما اکثرن توش بازندهایم
□ والا زندهگی اگه منچ هم بود٬ باز تو بازنده بودی٬ زیاد بهش فکر نکن!
......................
۳-
■ روبهراهی؟
□ سربهراهم.
+ نوشته شده توسط مسافر در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت |
سلام.........
آموم واسه آپ اما نمی دونم چی بنویسم
جدیدم نوشتنم نمی آد
تا بعد!
+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت |
یک نخ زندهگی
سهم ما
از پاکت ِ هستی
یک نخ زندهگی بود
.
.
.
که دودش کردیم...
+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت |
چشمهایت
جزییات ِ چشمهایت
کلیات ِ زندهگی ِ من است
+ نوشته شده توسط مسافر در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت |
همسفر
پیاده شدم
تا تو سوار شوی
گاه
رویایی بیش نیست
همسفر شدن
+ نوشته شده توسط مسافر در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت |
وقتي ميخواي
تعيين كني كه تقصير من بود
كه تو بازم بيشتر حق داشتي
يادت بياد كه:
از اولش كه شروع شد
تو حداقل انتظارشو داشتي!
+ نوشته شده توسط مسافر در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت |
از هر انگشتم
از هر انگشتم ،
وقتي که دستمو توي دستت ميگيري
و انگشتاتو ميکني لاي انگشتام ،
يه هنر ميريزه !
يکي ميچرخه و ميگرده ، اون يکي با تکونش ناز ميکنه ، يکي ديگه ميرقصه ، چهارمي تو فکره و خجالت کشيده و سرخ شده و آخري داره ميگه «منه منه کله گنده!»
+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت |
سفر
دارم سفر میرم
تا برای ندیدنت ،
بهانه دست دل بدم !
+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت |
کم کم همه چي رو
کم کم همه چي رو به آدم ميدن
کم کم آدم به آرزوهاش ميرسه
کم کم آدم همه چيو ياد ميگيره
بعدش
کم کم همشونو از دست ميده
«
دخترک تمام وجودش شور بود...
هميشه همينطور بود، دوست نداشت يه گوشه آروم بشنيه... از آدمای آروم بدش ميومد!
خب... هر چی بزرگتر ميشد، اينور اونور رفتن و شيطونی کردن هم سخت تر ميشد!
دخترک حالا بزرگ بزرگ شده.. مثلاً!
اما شوری که دلش بود اصلا عوض نشده...
هنوز سرش پر فکر و نقشه است!
هنوز دلش ميخواد يه کار عجيب غريب بکنه که هيچ کس باورش نشه!
هنوز دلش ميخواد يه کاری بکنه که داد بزنه اون با بقيه فرق داره!
هنوز دلش ميخواد يه شری به پا کنه!
دنياش اينجوری نميمونه ...
همين روزاست که يه جايی رو منفجر کنه!»
+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت |
مسافر کوچولو
مسافر کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به چيزي برنخورد: یک گل سه گلبرگه.
مسافر کوچولو گفت: سلام.
گل گفت: سلام.
مسافر کوچولو با ادب پرسید: آدمها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیدهبود. این بود که گفت: -آدمها؟ گمان کنم ازشان شش هفت تایی باشد. سالها پیش دیدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پیداشان کرد. باد اینور و آنور مي بردشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ اين بیریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت |
ُClose
باید به دنبالش بگردم
دنبال یک ضربدر کوچک هستم
که خدا یک جایی
روی دیوار کشیده
و تا کلیک کنی
هستی بسته خواهد شد
ضربدرش باید یک جایی باشد بالاخره!!
+ نوشته شده توسط مسافر در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت |
روي ديوار اتاقم ،
پنهان
سايه لرزان تو است
روي بالشت نيازم ،
آرام
لب خندان تو است
عزيز من،
ميخواهم برايت يك نامه عاشقانه بنويسم و در آن بگويم كه چقدر دوستت دارم و چقدر ميخواهم كه هميشه با من بماني و هيچگاه تنهايم نگذاري، اما ناگهان متوجه شدم كه در عشق ما كه اينگونه حرفها جايي ندارند! عشق ما يك عشق پوياست، عشقي كه هر روز نياز به تولدي دوباره دارد و هيچگاه بيكار نيست و هيچوقت از تنبلي چاق نميشود. عشق ما اگر روزي طلوع نكند، ميميرد. عشق ما عشقي است فراتر از فداكاري و وفاداري و اجبار...
براي همين بجايش ميگويم، عزيزم، با من بمان فقط تا روزي كه لياقتت را دارم. و اگر روزي احساس كردي كه من لياقتت را ديگر ندارم، حتي اگر مطمئن بودي كه هيچ كسي را در تمام دنيا بهتر از من براي خودت هرگز پيدا نخواهي كرد، تنهايم بگذار و دقيقا همين را هم از من بخواه...
دوستت دارم چون تا وقتي با تو هستم، بهتريني هستيم كه ميتوانيم "من و تو" باهم باشيم.
عاشق تو
+ نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت |
خانه برفي ما
در گرماي بهار آب ميشود
دل من تا بهار
هر روز بي تاب تر ميشود
+ نوشته شده توسط مسافر در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت |